♥همان لحظه که تیر از شب رها شد تمام قصه یک جا برملا شد♥
من از اول سیه پوش تو بودم همه جای جهانم کربلا شد
♥ای عقل که پرسیده ای از راز جنونم دیوانه ی لبخند کسی در دل خونم♥
آن بی خبرم من که گرفتم خبر از عشق آن خانه به دوشم که درآورده سر از عشق
♥یک دشت به اندازه ی پیچ و خم هستی یک دشت که افتاده بر آن دست چه دستی♥
هرکس که در این راه دلش رفت سرش رفت با یک نظر دوست جهان از نظرش رفت
♥هرکس که خدا را به خود آغشته نیاید هرکس که به دل گندم ری کشته نیاید♥
پرسیدم از او در دلش آن لحظه چه ها بود چه ها بود گفت آن سر بر خاک خدا بود خدا بود خدا بود
♥یک دشت به اندازه ی پیچ و خم هستی یک دشت که افتاده بر آن دست چه دستی♥
هرکس که در این راه دلش رفت سرش رفت با یک نظر دوست جهان از نظرش رفت