♥از در خونه میزنم بیرون یه صدایی منو صدا کرده♥
اون صدایی که رنگ بارونه ، منو با گریه آشنا کرده
♥اون صدا دستمو گرفت آروم منو توو موج پرچما گم کرد♥
بین آغوش پرچما وقتی گریه کردم خدا تبسم کرد
♥اون صدا توو لباس سقایی دل بیتابمو تصرف کرد♥
توی یه کاسه ی طلایی رنگ آسمونو به من تعارف کرد
♥اون صدا نوحه ی عزاداراست اون صدا تبل و سنج و شیپوره♥
خوب میفهمه اوج این دردو هر غریبی که از وطن دوره
♥اون صدا رفت و تعزیه خون شد تک و تنها میون موند♥
یه نفر با لباسی از آتیش خیمه ی بچه هارو میسوزوند
♥روی زانوم نشستم آهسته اون صدا روضه خون دریا شد♥
گفت بارون و تشنه لب کشتن ، کفنش رنگ خاک صحرا شد