♥تو خودت گفتی یه روز مرد صدایت میکنم دل را بنامت میکنم♥
با زبان بی زبانی قلبم غلامت میکنم
♥حال چه شد مرد صدایش میکنی عشقم خطابش میکنی♥
بیت خود را با لبانش قافیه سازی میکنی امان
♥امان از این دله دیوونه امان از اون که نمی مونه♥
امان از این دلی که هیچ وقت نفهمیدی عاشقت بود
♥فراق یاری که از این خونه ی تاریک از این حوض غم انگیز♥
از این حاله خراب دله دیوونه ی من نمیدونه
♥ببین که از فراق یارم خزان است بهارم♥
صدای قلبی که شکسته است پر از درد چه خسته است
♥ببین که آسمون قلبم چه خسته است برگرد♥
زنجیر درد و بارانشم سر درگم تویه بالان شب
♥عروسک خیمه شب بازی سرخوشان بالای شهر♥
منو آرامشم پنهان پشت آرایشم این منه تسلیم به درد نشستم به پای تاوان شمع
♥زیر آوارشم پس مانده ی بازار شب کشتم داور و باور دست خورد ساقه و ساغر♥
مرد جنگ نامردیایی تنهاییاتو بکن بارور تمومه درد این آدم لاغر
♥اینه که کنار غریبه هایی و این فکر منو میکشه آخر منو میکشه با درد♥
منو میکشه میخوره میجوئه مغزمو نامرد خیره ام به دیوار و ساعت
♥نیمه شبت کنار کی صبح میشه راحت♥
منو تا کرد تلخی هر شب یجوری میکوبن میخورن میبرن انگار تو حیات وحشم
♥آینه ی چار قد نشون میده پیری زود رس♥
تمومه این شهر لای تمومه خیابوناش دنیای من یدونه کوچس یدونه خونس
♥میگفتی کوهی پشتم ریختی چرا پس این که دیوار مسافر خونس♥
من که شدم حبس این نیز بگذرد
♥ببین که از فراق یارم خزان است بهارم♥
صدای قلبی که شکسته است پر از درد چه خسته است
♥ببین که آسمون قلبم چه خسته است برگرد♥